تبليغاتX
قلب سلیم

قلب سلیم

رزرو برای کسی که دیر آمد و زود رفت

الهی

نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد نروم باز به جایی

پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی

کس به غیر تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 20:38  توسط زینب  | 

تغییر یا قوت نگاه

به نام خدا

کتاب «جانستان کابلستان» را از نمایشگاه خریدم، این مدت خیلی حجم کارهای دنیوی زیاد شده است و همین باعث میشود که تا به امروز به جز حدود 80 صفحه از کتاب را آن هم در مسیر رفت و آمد به دانشگاه و خانه نخوانده باشم. با همین 80 صفحه اول، نگاهم تغییر کرد، البته به شدت نگاه امیرخانی نرسیده است. تازه متوجه میشوم که چرا مدلیا آن روز با جدیت با معصومه و سکینه حرف زده بود که اینجا بمانند و راهی افغانستان نشوند. یادم هست که مدلیا هم  یک بار گذرا اشاره کرده بود که نگاهش بعد از خواندن همین کتاب، نو شده است. از قضا همین ماه ها و روزها بود که به شدت در روند کار گروه شک کرده بودم، به خاطر دوستان افغانمان.دوست داشتم تشویقشان کنم برگردند و کم کم باهاشون خداحافظی کنم. هرچند وقتی زندگی همان معصومه و خواهر و برادرهاش را که میدیدم لذت میبردم، جان میگرفتم، ذوق میکردم. چشمان دختران این خانم اخیرا دوست هم جذبه خاصی برای من داشت. خیلی حرف میزدند آن چشمها.

خوشحالم که بعضی تردیدهایم فعلا برطرف شده است. خدایا تو را شکر.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 19:46  توسط زینب  | 

والاترین وسیله برای زندگی

به نام خدا

«دین پیش از آن که توشه ای برای آخرت باشد، والاترین وسیله برای زندگی است»

به درستی نمی دانیم که این توطئه از چه هنگام پدید آمده است. آیا توسط دوست جاهل و نادان انجام گرفته یا دشمن درکمین؟و لی مسلّم است که این شیوه تفکر پیش از ارتباط و تأثیر متقابل فکری میان اروپا و دنیای اسلام بوده است و پس از این ارتباط به شکل روشن و موثری بروز نموده به طوری که به صورت مکتبی حاکم بر امت مسلمان در آمده است. خداوند تنها در معابد و مساجد و در روزهای جمعه و ماه رمضان پرستش می شود. و ایمان تنها در شرایط سخت و دشوار انسان بازتاب دارد؛  در هنگام مرض ناکامی شکست فقر و پیری؛ نه در روزهای زندگی دوران جوانی تندرستی پیروزی و کامیابی. در بازار، کارگاه، کارخانه، کشتزار و اداره و سایر عرصه های زندگی بر روی ایمان بسته شده و خارج از دایره نفوذ آن است.


\

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:19  توسط زینب  | 

قرة اعین

بسم الله الرحمن الرحیم


و من آيته ان خلق لكم من انفسكم ازوجا لتسكنوا اليها و جعل بينكم مودة و رحمة ان فى ذلك لايات لقوم يتفكرون (21 روم)

و از نشانه ‏هاى او اينكه از نوع‏ خودتان همسرانى براى شما آفريد تا نزد آنها آرام گيريد، و ميانتان دوستى و رحمت نهاد. آرى، در اين نعمت‏ براى مردمى كه مى‏ انديشند قطعاً نشانه‏ هايى است.


ربّنا هب لنا من ازوجنا و ذريتنا قرة اعين و اجعلنا للمتقين اماما (74فرقان)

پروردگارا ما را از همسران و فرزندانمان، مايه روشنى چشم قرارده و ما را پيشواى پرهيزكاران بنما

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 6:17  توسط زینب  | 

پرواز

به نام خدا

بعضی وقتا آدم حس میکنه بعضی دلتنگی ها حق آدم نیست، یعنی مثلا حق نداره برا فلانی دلش تنگ بشه، اما خوب میشه! یا مثلا تصمیم داشته دلش دیگه تنگ او نشه، اما خوب میشه

طوافم لحظه دیدار چشمان تو باطل شد
من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر

به دنبال کسی جامانده از پرواز می گردم
مگر بیدار سازد غافلی را، غافلی دیگر

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:6  توسط زینب  | 

اضطرار

به نام خدا

حضرت زهرا سلام الله علیها:

"پس خداى بزرگ ايمان را براى پاك كردن شما از شرك،

و نماز را براى پاك نمودن شما از تكبّر،

و زكات را براى تزكيه نفس و افزايش روزى،

و روزه را براى تثبيت اخلاص،

و حج را براى استحكام دين،

و عدالت‏ورزى را براى التيام قلبها،

و اطاعت ما خاندان را براى نظم يافتن ملتها، و امامتمان را براى رهايى از تفرقه،

و جهاد را براى عزت اسلام،

و صبر را براى كمك در بدست آوردن پاداش قرار داد.

و امر به معروف را براى مصلحت جامعه،

و نيكى به پدر و مادر را براى رهايى از غضب الهى،

و صله ارحام را براى طولانى شدن عمر و افزايش جمعيت،

و قصاص را وسيله حفظ خونها،

و وفاى به نذر را براى در معرض مغفرت الهى قرار گرفتن،

و دقت در كيل و وزن را براى رفع كم‏فروشى مقرر فرمود.

و نهى از شرابخوارى را براى پاكيزگى از زشتى،

و حرمت نسبت ناروا دادن را براى عدم دورى از رحمت الهى،

و ترك دزدى را براى پاكدامنى قرار داد،

و شرك را حرام كرد تا در يگانه‏ پرستى خالص شوند.

پس آنگونه كه شايسته است از خدا بترسيد، و از دنيا نرويد جز آنكه مسلمان باشيد، و خدا را در آنچه بدان امر كرده و از آن بازداشته اطاعت نمائيد، همانا كه فقط دانشمندان از خدا مى ‏ترسند."

تک تک جملات قابل تأمل است!

انگار سالها میگذرد از آن زیارت، ای بانوی من کی دوباره سعادتمندم میکنی؟ رؤیایی بود که دور شده است....

در این روزها به نگاهت، به دستگیریت، به نشانه ای بسیار فقیرم، بسیار...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:59  توسط زینب  | 

گر راه روی راه برت بگشایند/ ور نیست شوی به هستیت بگرایند

به نام خدا

"ولقد همت به و هم بها لولا ان رأی برهان ربه کذلک لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلَصین" (یوسف 24)

وى (زلیخا) يوسف را قصد كرد يوسف هم اگر برهان پروردگار خويش نديده بود قصد او كرده بود، چنين شد تا گناه و بدكارى را از او دور كنيم كه وى از بندگان خالص شده ما بود.

آیه بسیار زیباست. وقتی زلیخا قصد یوسف کرد، یوسف هم ممکن بود به گناه آلوده شود، اما نشد و خدا میگوید اگر برهان پروردگار خویش ندیده بود، اقدام به گناه میکرد. اما این برهان چیست؟آیا منظور این است که خدا نخواست یوسف گناه کند؟ اگر چنین بود، یوسف را فضیلتی به سبب این دوری از گناه نیست. آمده است (از امام صادق) که وقتی زلیخا خواست اقدام به گناه کند، پارچه ای روی بتش انداخت، یوسف علت را پرسید و زلیخا جواب داد که به خاطر شرم از خدایش، روی او را میپوشاند که گناهش را نبیند! اینجاست که یوسف متذکر میشود. این رویداد کوتاه، همان برهانیست که باعث شد یوسف به یاد آورد که خدایش در لحظه حضور دارد و با هیچ پرده ای هم دیده اش پوشیده نمیشود، شرم از خدای حاضر، یوسف را از گناه دور کرد.

حواسمان به برهان ها، به نشانه ها، به آیات باشد! کاش چشمهایم ببیند...

"والذین اهتدو زادَهم هُدی و آتهم تَقویهُم"(محمد 17)

واما چون یوسف خواست از گناه دوری کند، راهی نداشت، درها همه بسته بود و چاره ای جز به دام گناه افتادن نبود، یوسف چه باید میکرد؟ اینجای داستان را مولوی زیبا گفته است:

گر زلیخا بست درها هر طرف                   یافت یوسف هم ز جنبش منصرف

باز شد قفل و در و شد ره پدید                چون توکل کرد یوسف برجهید

گر چه رخنه نیست عالم را پدید               خیره یوسف‌وار می‌باید دوید

تا گشاید قفل و در پیدا شود                  سوی بی‌جایی شما را جا شود

چقدر زیبا گفته است مولوی، آدم به وجد میآید:

گرچه رخنه نیست عالم را پدید، خیره یوسف وار میباید دوید.

خیره یوسف وار میباید دوید

خیره یوسف وار میباید دوید


*انتخاب آیه ها و شرح آیه سوره یوسف از سخنرانی دکتراسدی گرمارودی در شرح آیه تطهیر

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 0:14  توسط زینب  | 

ممانعت خاک از برگرفتن حفنه ای از آن جهت ترتیب جسم مبارک ابوالبشر خلیفة الحق مسجود الملک و معلمهم آدم

به نام خدا

مولوی از بخش 64 دفتر پنجم مثنوی داستانی زیبا و خواندنی را روایت میکند. خداوندگار عالم در ابتدای خلقت جسم آدم علیه السلام، جبرئیل را اشارت کرد که برو از زمین مشتی خاک برگیر و به روایتی از هر نواحی مشت مشت برگیر

دست سوی خاک برد آن مؤتمر           خاک خود را در کشید و شد حذر

پس زبان بگشاد خاک و لابه کرد          کز برای حرمت خلاق فرد

ترک من گو و برو جانم ببخش              رو بتاب از من عنان خنگ رخش

در کشاکشهای تکلیف و خطر             بهر لله هل مرا اندر مبر

بله، خاک شروع به التماس به جبرائیل کرد و با تعریف و تمجید از رحم و فضیلت او، از او خواست که از این امر الهی بگذرد.

باردوم خداوند میکائیل را فرستاد      

گفت میکائیل را تو رو به زیر                 مشت خاکی در ربا از وی چو شیر

چونک میکائیل شد تا خاکدان              دست کرد او تا که برباید از آن

خاک لرزید و درآمد در گریز                  گشت او لابه‌کنان و اشک‌ریز

خاک دوباره شروع به اشک ریزی و تضرع کرد. میکائیل نیز خیلی زود دلش به رحم آمد و از خاک گذشت. در اینجا مولوی شروع به داستان پردازی و شرح میکند جهت بیان ارزش اشک دیده:

آن که خواهی کز غمش خسته کنی          راه زاری بر دلش بسته کنی

تا فرو آید بلا بی‌دافعی                           چون نباشد از تضرع شافعی

وانک خواهی کز بلااش وا خری                 جان او را در تضرع آوری


پس خداوندگار عالم برای بار دیگر، در پی سرپیچی خاک، اسرافیل را فرستاد، خاک تملق گویی را باز شروع میکندکه:

رحمت تو وآن دم گیرای تو                     پر شود این عالم از احیای تو

تو فرشتهٔ رحمتی رحمت نما                حامل عرشی و قبلهٔ دادها

و این بار اشارتی نیز به علت ممانعتش میکند! و نگرانی خود را ابراز میکند!

من ازین تقلیب بویی می‌برم             بدگمانی می‌دود اندر سرم

خاک هم گمانهایی برده بود و گویا عاقبت آدمیان را روی زمین دیده بود، همچون ملائک که از فساد و خون ریزی آدم روی زمین نگران بودند.

درنهایت خالق آدم، عزرائیل را مأمور نمود. این بار عزرائیل در برابر لابه خاک گفت که "دل همی‌سوزد مرا بر لابه‌ات سینه‌ام پر خون شد از شورابه‌ات" اما 

بر نفیر تو جگر می‌سوزدم               لیک حق لطفی همی‌آموزدم

لطف مخفی در میان قهرها               در حدث پنهان عقیق بی‌بها

قهر حق بهتر ز صد حلم منست              منع کردن جان ز حق جان کندنست

بترین قهرش به از حلم دو کون         نعم رب‌العالمین و نعم عون

لطفهای مضمر اندر قهر او               جان سپردن جان فزاید بهر او

هین رها کن بدگمانی و ضلال          سر قدم کن چونک فرمودت تعال

آن تعال او تعالیها دهد                       مستی و جفت و نهالیها دهد

و اینجا ظاهرا قصه را تمام میکند و در بخش های بعدی به شرح حکمت و قدرت و اختیار خدا میپردازد

جالب است که عزرائیل بر خاک فائق آمد و حکما به همین دلیل هم خود، جان را از آدمیان بستاند و باز به خاک بازگرداند، شاید در قبال آن ستاندن، همه را نیز به خاک بازمیگرداند.


و اما وقتی تقوی نباشد فرقان نیست! (ان تتقوالله یجعل لکم فرقانا) من نمیدانم کی، کدام قهر خداست و کدام خواست خدا و کدام خواست من و کدام نعمتی بوده که از دست داده ام و کدام قهر بهتر از رحمتش بوده که نداده است.

توکل برخدا:)


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:58  توسط زینب  | 

قصد من از حیات تماشای چشم توست

اي رفته كم‌كم از دل و جان، ناگهان بيا
مثل خدا به ياد ستمديدگان بيا

قصد من از حيات، تماشاي چشم توست
اي جان فداي چشم تو؛ با قصد جان بيا

چشم حسود كور، سخن با كسي مگو
از من نشان بپرس ولي‌ بي‌نشان بيا

ايمان خلق و صبر مرا امتحان مكن
بي‌ آنكه دلبري كني از اين و آن بيا

قلب مرا هنوز به يغما نبرده‌اي
اي راهزن دوباره به اين كاروان بيا

عرفات در روز عرفه، از آرزوهای شیرینی است که هنوز محقق نشده است.

یاد سهله افتاده ام، عجیب دوست داشتنی بود این مسجد، خصوصا ندبه خواندن در آن از دل برمی آمد. اضطرار نبود امام، شدید همه وجود آدمی را فرامیگرفت...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 20:52  توسط زینب  | 

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم/ که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم / شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم...

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی / که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم...

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم/  که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم...

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل /  و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم...


در عجب میمانم از توصیف ها و بیانات شیخ اجل، سعدی! در سخن هیچ شاعر عاشقی چنین توصیف ها و تمثیل ها و استعاره های روان و بدیع و روشنی ندیدم. خیلی ها وقتی میخواهند خیلی از معشوق تمجید کنند، سخنشان پیچیده میشود یا حاوی توصیفات سنگین و نه چسب میگردد اما توصیفات این جناب مشخص است که با به وجد آمدن واقعیش سروده شده و حاکی از ذهن روان و شوق سرشار اوست.

خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی

چوخیال آب روشن که به تشنگان نمایی

در چشم بامدادان به بهشت بر گشودن

 نه چنان لطیف باشد که به دوست بر گشایی


چقدر خوبه که آدم بتونه اونچه در ذهن و دل داره یه جوری به عرصه وجود بیاره، با شعر یا نقاشی یا هر هنر دیگه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 23:5  توسط زینب  |